iranima@hotmail.com

جنبش دانشجویی در داخل کشور

کودکان


درخشان باد راه انقلاب اکتبر شوروی، انقلابی که دنیارا تکان داد - حزب کار ایران (توفان)

تهدیدات امپریالیسم آمریکا علیه جمهوری دموکراتیک خلق کره را محکوم می کنیم- حزب کار ایران (توفان)

درسها و دستاوردهای انقلاب اکتبر (1)- آرمان کوشا

درسها و دستاوردهای انقلاب اکتبر (2)- آرمان کوشا

ولاترین دستاورد اکتبر سرخ دکتاتوری پرولتاریا به مثابه عالترین دموکراسی حقیق زحمتکشان- بهمن ادیب

یاد داشتی پیرامون مقوله اعدام ، دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا به مثابه دستاورد در خشان از انقلاب اکتبر سرخ - بهمن ادیب

اکتبر سرخ، وحدت پولادین کارگران و زحمتکشان و درهم شکستن استثمارگران- بهمن ادیب

" جبهه سوم " واقعیت یا ذهنیگری ؟-بهمن ادیب

دعوت به برگزاری جلسه سخنرانی و بحث و گفتگو به مناسبت هشتادونهمین سالگرد انقلاب کبیر اکتبر شوروی ، انقلاب و همچنین ده روزی  که دنیا را تکان داد
 برگزار کننده :
حزب کار ایران (توفان)

زمان: شنبه 28 اکتبر ساعت
یک بعداز ظهر
مکان:
KistaTraeff
آدرس تماس:
javada2000@yahoo.se

دعوت به مراسم  یادبود
صدمین سال انقلاب مشروطه ایران- یاشاسین آذربایجان - یاشاسین ایران-
حزب کارایران(توفان)

اثبات عدم وجود خدا-
آ. سلطان زاده

یاداشتی پیرامون بمباران لبنان و مواضع اپوزیسیون ایران - جمیله کتاب فر

تشابه " مثلث زرین " با " مثلث برمودا " - بهمن ادیب

پاسخ به یک سئوال-بهمن ادیب

لنینیسم ، مارکسیسم دوران انحصارات امپریالیستی - بهمن ادیب      

تجدید نظر عصر فرا ملی ها - ک. ابراهیم

پاسخ به چند سئوال - بهمن ادیب

دفاع از گلسرخی ، دفاع از گذشته جنبش کمونیستی و تکیه بر " سیاست " به مثابه اصلی ترین عنصر مبارزه طبقاتی - بهمن ادیب

خسرو گلسرخی توهم یا واقعیت! - فلسفه دفاع گلسرخی از خاندان حسین علیه بارگاه شهید- بهمن ادیب
 

 

عمران صلاحی

من یک ضد انقلابیم!

من ضدِ انقلابم
من عاشقِ اراذل و اوباشم
من دوستدارِ اشرارم
من جانیان و راهزنان را
بسیار دوست دارم
مُزدور و سر‌سپرده‌ی بیگانه‌ام
من دوستدارِ خائنِ بالفطره، «حیدر»م
وقتی
حیدر عمو اوغلیِ خدا‌نشناس
در گُنبدِ امام رضا برق می‌کشد
من کِیف می‌کنم
وقتی جنابعالی
از انقلاب
معنایِ دیگری داری
من ضدِ انقلابم، آری!

ستار‌خان
این لاتِ کوچه‌گردِ یکه‌بزن را
بسیار دوست دارم
اما ز شیخِ نوری
این مردِ انقلابی
این چهره‌ی مبارز
بیزارم
من دوستدارِ روزبهِ خائنم
با حرف‌هایِ خائنانه‌ی گُلسرخی
من عشق می‌کنم

آری، انگار این‌جور است!
من آدمِ خطرناکی هستم
رذلم، شَرَف ندارم، پستم
رندم، شرابخوارم، مستم
دیگر به راهِ راست هدایت نمی‌شوم
با شیطان همدستم
گویند این لعین
یک‌لحظه نیز گوش به فرمان نیست
شیطان اگر جز این باشد
دیگر شیطان نیست!
شیطان
در کارخانه‌ها
ور می‌رود
با چرخ و دنده‌ها
هِی چوب لایِ چرخ گذارد
شیطان
در مزرعه
خوابیده پایِ ساقه‌ی گندم
تا بچه‌هایِ آدم را
بارِ دگر فریب دهد

گویند جن
می‌ترسد از تلاوتِ بسم الله
اما
سَمپات‌هایِ جن می‌گویند
بسم‌الله
از نامِ جن می‌ترسد!
از بچه‌هایِ شیطان هم
خیلی خوشم می‌آید
از بچه‌هایِ بی‌ادب و بی‌هنر
مخصوصاً از جنابِ علی‌مردان خان
فرزندِ با‌شهامتِ عباس‌قُلی!
خیلی خوشم می‌آید
من با علی رفیقِ صمیمی هستم
با آن علی که حرفِ مادرِ خود نشنید
و رفت و ناگهان
افتاد تویِ حوض
گویی
با ماهیِ سیاهِ نترسی قرار داشت

بگذار بیش‌تر
خود را معرفی بکنم
من خانه‌ای ندارم، اما
لعنت بر آن‌کسی که بگوید بیکارم
من
شغلم تحصن است
خشمم اضافه‌کار است
مُزدم...
باروت و سُرب!
تا خرخره
در باتلاقِ قرضم
با این حساب
از مُفسدینِ فی‌الارضم
قلبم
در قوریِ شکسته‌ی گُل‌نقشی
دَم کرده خون و ریخته تویِ دو استکان
در چشم‌هایِ من
در سینه‌ام
سازِ شکسته‌ای است
آویخته به دیوار
خاموش و در خیالِ مخالف نواختن...

 

 

|معرفی  | اخبار |رسانه ها |  تفسیر سیاسی  |  مقا لات   احزاب  | جامعه  |زنان| کامپیوتر |  کتابخانه  |سوسیالیسم| پیوند| زبان دیگر | آزادی  برای فعالیت سیاسی و نظامی حزب الله لبنان و سرنگونی برای رژیم  جمهوری اسلامی ایران   

iranima@hotmail.com


 در امر مبارزه پیروز باشید- منصور اسانلو موقتا آزادشد ولی برای رسیدن به خواستهای کارگزان شرکت واحد مبارزه ادامه دارد مبارزه آنان بخشی از مبارزه دموکراتیک مردم ایران است.

سایت اختصاصی ما برای بهمن ادیب

 مجموعه مقالات بهمن ادیب را مطالعه نمائید

 

 

ما در همین ستون ضرورت خواستهای  ایرانیان را مورد توجه قرار داده، خواهش می کنیم انتقادات خودتان را  از طریق امیل به فرستید.


   حقیقت را باید گفت هر چند باب میل ستمگران،استعمارگران و استثمارگران نیست ، ولی قلم ما قلب رژیم جمهوری اسلامی را نشان گرفته است!



 
 
 
 
   
 
   

 بزرگ کارهائی از دبیات مترقی جهان - •ماکسیم گورکی، جک لندن، جان اشین بک ، ارنست همینگوی...
• 


     
 
   
 
     
     
 
 

 سه تصوير از فقر زنان  مرضيه مرتاضي لنگرودي

براي پرداخت قبوض تلفن و برق و آب که به یکباره برسرم نازل شده بودند به بانک رفتم. پشت باجه پنج شش نفر ایستاده بودند ، پرسیدم نفر آخر کیست ؟ و پشت آخرین نفر به صف ایستادم صف به کندی حرکت میکرد . مأمور باجه به هر بهانه ای میزش را ترک میکرد . آنها که در صف ایستاده بودند با تکان دادن سر و نگاههای استفهامی به یکدیگر انداختن و آه کشیدن اعتراض شان را به کندی کار و رفتار مأمور بانک، به یکدیگر نشان میدادند. کسی به مأمور باجه اعتراض نمیکرد، بلکه وقتی نوبتش می‌رسید سلام و علیک گرمی می‌کرد و خسته نباشدی هم به او میگفت !؟ با خانم میانسالی که جلوتر از من ایستاده بود و چادر مندرسی بسر داشت سر صحبت را باز کردم . از باران شب پیش و خنکی مطلوب هوا و از اینکه رمضان یواش یواش به تابستان نزدیک میشود و از اینکه چقدر مأمور باجه کند و بی اعتنا به صف طولانی مردم کارش را انجام میدهد .... با هم صحبت کردیم تا متوجه گذران زمان نشویم و هدر رفتن زمان را با هم صحبتی وهمدلی به فایده تبدیل کنیم .
بالاخره نوبت خانم جلویی شد ، صحبتمان را قطع کردیم و من توجه ام را به سمت خیابان برگرداندم و از شیشه قدی بانک به آسمان ابرآلود نگاهی انداختم ، ابرهای سیاه در آسمان گله گله جا خوش کرده بودند ، در فکر آسمان و ابر و باران بودم که صدای خانم جلویی را شنیدم که با لحن التماس آمیز و بغض آلودی به مأمور گیشه میگفت آقا من تمام هفتاد و پنج هزار تومان را میخواهم . لازم دارم . و مأمور باجه میگفت نمیشود. اگرهفتاد و پنج تومان را بشما بدهم در حسابتان فقط 3 هزار تمان میماند . برای اینکه حساب شما مفتوح بماند باید حداقل ده هزار تومان در حسابتان پول باشد . و خانم میانسال اصرار میکرد که من با همین هفتاد و پنج هزار تومان اموراتم نمیگذرد، حالا تو میخواهی ده تومانش را هم کم کنی، اصرار خانم و انکار مأمور بانک مدتی طول کشید ، صدای اعتراض از صف مراجعان بلند شد به آرامی به خانم گفتم اجازه میدهی 7 تومان به شما قرض بدهم تا حسابت بسته نشود و شماره حسابم را میدهم تا هر وقت داشتی قرضت را به حسابم بریزی ؟ بر افروخته از خشم و شرم گفت لازم نیست ، من که اضافه نمیخواهم چند سال است که حقوق و مستمری ماهانه 75 هزار تومان بازنشستگی شوهرم را دریافت میکنم ، حالا هم باید بگیرم. خانم باجه بغلی وارد گفتگو خانم میانسال و همکارش شد و با وساطت او قرار شد خانم هفتاد تومان بگیرد تا حداقل 8 تومان در حسابش بماند و به خانم میانسال گفت شما که راضی نیستید همکار من به خاطر رعایت حال شما مورد بازخواست مأمور بانک قرار بگیرد . ماجرای خانم جلویی با گرفتن 70 هزار تومان فیصله یافت و نوبت من شد و وجوه قبوض را پرداختم و از بانک خارج شدم . خانم میانسال هم که شمارش هفتاد هزار تومان را تمام کرده بود همراه من از بانک خارج شد . هم مسیر بودیم سر درد و دلش باز شد که . همسرم پنج سال است فوت کرده . 35 سال زن و شوهر بودیم . کارگر صنعتی بود .سه تا بچه از او دارم . یک دختر و دو پسر . پس از بیست سال که از زندگی مشترکمان میگذشت و به لحظه اینکه خانه 60 متری خریدیم ، شوهرم هوس زن جدید کرد و زن گرفت و او را هم به همین خانه آورد . از او هم سه فرزند دارد . پس از مرگ شوهرم مستمری اوکه 175 هزار تومان است بین من و هوویم تقسیم میشود . چون فرزندان من بالای 18 سال دارند به من 75 هزار تومان میرسد و به هوویم که بچه هایش کوچکترند 100 هزار تومان . دخترم محصل است و اما پسرهایم کارگرند و بخور و نمیری در می آورند ، اما دلم برای هوویم میسوزد . او با سه بچه صغیر بدبخت تر از من است هرچه دستم برسد به او کمک میکنم!
او هم از زندگی و جوانیش خیر ندیده ، شرمنده من است ! اما برای چه باید شرمنده باشد، شرمنده باید شوهر مرده ام باشد که به دو تا زن و 6 بچه ظلم کرد. زبان من و هوویم نمیچرخد که یک خدا بیامرز پشت اسمش بگذاریم . بچه هایش که اسمش را جزء با بد و بیراه به زبان نمی آورند! آهی به سردی باد پاییزی به سینه اش میکشد. به آسمان نگاهی می اندازم . قطره ای باران بر چشمم می افتد و با اشکم مخلوط میشود . بغض آسمان پس از یک رعد و برق پر سر و صدا می ترکد و سیلاب اشکش روان میشود . من و دوست جدیدم دوان دوان و سراسیمه در جستجوی سر پناهی برمی آئیم
ميدان
از خیابان شریعـتی پاییـن تر از پل رومی روبروی خیابان دولت وارد کوچه امام زاده که بشوی در کمرکـش کوچه تابلوی سـبز رنگ کوچکی را می بینی که رویش نوشته شده :
میدان میوه و تره بار شهرداری ، وارد میدان که بشوی می بینی که چقدر مـحقر است . ده دوازده تا غرفـه چادری و یک کانتـینر پر از میوه و صیفی گندیده .
از ساعت ده صبح به بعد در اطراف کانتینر زنانی را می بینی که خود را در چادرهای به سیـاهی بختشان پوشانده اند و به دنبال میوه و صیفی گندیده زباله دان را می کاوند تا قوتی بسازند و بر سفره های خالی از نان شان بگـذارند . امروز در میان زنـان چادر بسـری که سخت رویشان را گرفته اند تا شناخته نشوند و آبرویشان در محل نرود ، زن جوان و مانتو پوش بلند بالایی را می بینم که بدون خجالت و شرمندگی کیسه اش را از خیار و بادمجان و هویچ پلاسیده پرمی کند . دستش به سیب بزرگ و لکه داری میخورد و همزمان با دست او دست دیگری روی سیب قرار می گیرد . لحظه ای درنگ و تردید ، سپس هر دو دست به سرعت پس می کشند ، دست دیگری سیب را می رباید . لبخند ماتی بر چهره زن جوان نقش می بندد و زیر لب نوش جان .
میراث
با حاج بانو در خانه دوستم آشنا شدم . او حاج بانو را برای پرستاری از مادرش در خانه استخدام کرده بود اما وظیفه حاج بانو تنها به پرستاری از پیرزن محدود نمی شد . او علاوه بر پرستاری می بایست کار نظافت منزل و آشپزی و خرید خانه را نیز انجام بدهد .
رفتار متین و چهره نجیب و منا عت طبع حاج بانو خیلی زود او را در قلب های اهالی خانه جای داده بود . رفتار حاج بانو به گونه ای بود که همه را وادار می کرد به او احترام بگذارند . مدتها طول کشید تا توانستم اعتمادش را جلب کنم و شریک رازهایش شوم ، روزی با او برای رفتن به خانه همراه شدم . حاج بانو به اختصار برایم از زندگیش گفت : گفت که دختر یکی یکدانه و عزیز کرده ای بوده که به صد ناز در دامان مادر و زیر سایه پدر بزرگ شده و بالیده تا به سن بخت رسیده .
و طبق سنت زمانه در 16 سالگی ازدواج کرده و بقول خودش تا چشم گردانیده دیده که صاحب یک پسر و دو دختر شده . زندگی نسبتاً خوب و آبرومندی داشته . شوهری که دوستش داشت و فرزندانی سالم و سقفی بالای سر و سفره ای گسترده که فرزندان و عروس و داماد و نوه هایش را دورش جمع می کرد.
حاج بانو از چشم تنگی دنیا گله می کند که دیدن خوشبختی او را تاب نیاورد . شوهرش در پی یک سکته قلبی از دنیا می رود و از خودش مغازه ای که در آن کار می کرده و خانه ای کلنگی به ارث می گذارد . یکسالی از فوت همسر حاج بانو می گذرد . تا حاج بانو می آید به غـم از دسـت دادن شوهر باوفا و زحمت کـش اش خو کند ناسازگاریهـای بچه ها و دعوا بر سر ارث و میراث شروع
می شود . پسر حاج بانو دو تا پایش را در یک کفش می کند و ارثیه اش را می خواهد تا کسب و کار مختصرش را رونق دهد و خانه ای بخرد . دخترها هم زیر فشار های شوهرهایشان ارثیه شان را طلب می کنند . سهم حاج بانو از میراث شوهر دو تخته قالی نیمدار و تعدادی ظرف و ظروف مستعمل و به اصطلاح خودش یک هشتم هوایی بود .
حاج بانو میگفته باور نمی کردم در کمتر از دو سال پس از مرگ شوهرم میراث خواران او که فرزندانم باشند با فروش خانه و مغازه مرا که در سن بالای 50 سال بدون سرپناه و مستمری در این شهر بزرگ با 5 میلیون تومان به اصطلاح مهرالمثل رها کنند ! دلم از بچه هایم گرفت . آنها را ترک کردم . یعـنی چاره ای هم جزء ترک کردن آنهـا نداشـتم در آپارتـمان 40 متری نوسازی که پسـرم خریده بود تا مستقل شود با وجود همسر و فرزندانش جایی برای من نبود . خانه دامادهایم هم مثل خانه پسـرم بود با این تفاوت که آنها اجاره نشین بودند . منهم سر پیری مستأجر شدم . با سه میلیون اتاقی در اسلامشهر رهن کردم و به دوست و آشنا سپردم کاری برایم پیدا کننـد . من جزء خانه داری کاردیگری بلد نیستم .
پس از یک عمر که خانم خودم و خانه ام بودم در 60 سالگی مجبور شدم در خانه مردم کارگری کنم . دست و پایم از شدت کار درد می کنند به ازای 5 روز کار در هفته از ساعت 8 صبح الی 5 بعدازظهر ماهی 120 هزار تومان می گیرم . نه بیمه هستم و نه از حقوق بازنشستگی خبری هست . دعا کن از پا نیفتم و محتاج نشوم . دعایم کن . حاج بانو را تا ایستگاه مترو همراهی می کنم . هنگام خداحافظی سوال تلخی را به طعنه از من می پرسد . راستی آیا زنها حقی برای محقرانه زندگی کردن پس از مرگ شوهرانشان دارند ؟ و اگر دارند چه کسی و چه نهادی از این حق دفاع می کند ؟!

 

 

 
 

 
به یک زبان نیست به دها زبان دیگر منتشر شده ، نام او افتخار و سمبل اراده پرولتاریاست

به مناسبت هشتادو هشتمین سالگرد انقلاب کبیر اکتبر

حزب کار ایران (توفان)

 

 از نفی استالین تا نفی مارکس

توطئه بزرگ به زبان  آلمانی Die Grosse Verschwoerung

زنان

One Million Strike vs. French Bosses' Privatization `Reform'

ایران (توفان) پیرامون برخورد حزب ما به مسئله ملی در ایران